تبليغاتX
ترنم شرق

"آخــــــــــر الــــــــنـــــــــهــــــــــــار"

 

-          1 –

 

وحيدٌبصبابتي وكآبتي

متفردٌ بغربتي ومنفاي

.

.

>>ادامه مطلب>>


برچسب‌ها: ترجمه شعر, عبدالرحیم طرفی, اخر النهار, انتهای روز, رسول عوده زاده
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Fri 6 Apr 2012 و ساعت 17:59 |

شعر: عبدالرحيم طرفي

باز بهار آمد

اما هيچ گلي سر از خاك بر نياورد

گلهاي امسال

همه سر در خاك دارند

و جاي شراب

خون در خيابان پخش مي شود

امسال گلوله است كه بر گل

بوسه مي زند



برچسب‌ها: شعر, بهار, عبدالرحيم طرفي
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Tue 20 Mar 2012 و ساعت 12:9 |
شعر: احمد طرفی 

کاش غمهای مان را

جایی برای تکان دادن بود

جایی شبیه

زیرسیگاری



برچسب‌ها: احمد طرفی, شعرکوتاه, تکان
+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Mon 30 Jan 2012 و ساعت 1:34 |

شعر: عبدالرحیم طرفی

چه کسی می گوید:

"بی گناه بردار نمی رود ؟"

من

بسیار گنجشک 

بر دار دیده ام


+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Sat 8 Oct 2011 و ساعت 23:9 |

نگارش : احمد طرفی

: سلام

و آمد تو.

: از دیشب منتظرت بودم.

: فعلاً که خسته‌ام، بعداً همه چیز و بهت می گم. 

خود را از روبروی آئینه کنار کشید و رفت که بخوابد.


+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Fri 30 Sep 2011 و ساعت 11:29 |

شعر: احمد طرفي


صداي سوت

سرخی

جای انگشتان

کف

دستی با سرعت بالا رفت

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Sun 4 Sep 2011 و ساعت 13:35 |

شعر: احمد طرفي

تخته ها

بر فرازدستها

پايين و بالا مي روند

آخرين نفسهايت رابكش

تا بوت


+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Fri 26 Aug 2011 و ساعت 14:50 |

شعر : عبدالرحيم طرفي


آنک نا آدمیانی

که صلاح را

درحمل سلاح 

می یابند

وکشتن آدمی را

مباح

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Sun 14 Aug 2011 و ساعت 12:12 |

شعر: احمد طرفی

مچاله شد

به گوشه ای افتاد

کاغذ

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Wed 6 Jul 2011 و ساعت 13:32 |
ترجمه : حمزه کوتی


 

اشیاء ابن ِ سیرین

 

بر در ِ مسجد ، سگ ِ ابن ِ سیرین خواب می بیند . دستمال ِ تپنده ی او بر چوب ِ پنجره خواب می بیند . پای پوش ِ یمانی اش دم ِ در خانه خواب می بیند . کتاب ِ طلاکوب شده اش بر رف ّ، خواب می بیند . جُبّه ی سیاه ِ آویخته اش بر رخت آویز دیوار خواب می بیند . دیگ ِ مِس خواب می بیند . جا مرکّب در تاریکی ِ صندوق خواب می بیند . دخترکان اش بر روی حصیر همدیگر را به آغوش می کشند و خواب می بینند . شیشه ی دارو خواب می بیند . همه ی اشیاء در خانه اش خواب می بینند . آنگاه از نهان گاه های خود بیرون می آیند :

مگر عصای خیزرانش که نشانه ی شب را بیدار گذاشت

مگر ادوات نفی در دفتر نحو که خواب نمی بیند

مگر شبحی که پشت ِ پرده به کمین نشسته است .

//

 

مسخره است 

 

در میخانه ی هستی ابن سیرین به ابن خلدون گفت : « مسخره است » .

ابن خلدون گفت : « نه ، آنچه تو می گویی مسخره است » .

هیاهو در آمیخت با رف ـــ رف ِ فرشتگان نامرئی

که بر میزها می کوفتند :

مسخره است آنچه دیروز گفتی

مسخره است آنچه امروز گفتی

مسخره است آنچه همین لحظه می گویی .

//

 

کمی هوا

 

از زغالی که از « باب العَسَل *» خریدم ، کلاغ ها برخاستند . آنگاه قارقار کردند ،  قبل از آنکه در هیاهوی بازار گم شوند . انگشت های زغال گر ، عروسی زنگی است ، فرو شده در لذتی والا . با خیش فرو آمدم و بوی کباب را دنبال کردم که در شب ِ عید بزرگ ، از کوچه ی بن بست می آمد .

زغال با تاریکی یکی شد . کوزه های من ، زیر نور چراغ عریانی هستند که ایستاده است و کلاهی فقیرانه دارد .

آنجایی که ایستاده بودم :

کمی هوا می خوردم ، که از خانه پیش می تاخت

هوا ، هوا ، هوا

کمی هوا بس است .

ـــــــــ

* باب العسل یکی از دروازه های ورودی شهر تونس ، پایتخت کشور تونس .

  

+ نوشته شده توسط عبدالرحیم طرفی در Fri 3 Jun 2011 و ساعت 23:15 |


Powered By
BLOGFA.COM